این دهمین جلسه مشاوره فردی بود که ادعا میکرد عاشق است و در هر جلسه از خیانت و بیمهری همسرش در فغان بود.
البته در یک جلسه از مهر و وفا و صمیمیت و شادی میگفت و استدلال میکرد و در جلسه بعد از کلافگی، نفرت، دوری، استقلال و رهایی از وابستگی و هزاران عذر برای توجیه عذر خویش و در جلسه بعدتر گاهی از بیتفاوتی به هر دو میل پر خروش و پنهان در نهان و در جلسه بعدتر از زمزمههای خوش نسیم شکلگیری یک رابطه جدید در ذهن و قاب کردن تندیس رابطه قبلی و خاطره ساختن آن.
و اینگونه، این سرگذشت در جلسات متوالی و مستمر، بالا و پایینهای مکرری را پشت سر میگذاشت و گویی او در درونش با دیوهای متعددی که خودش از آن بیخبر بود در حال کشمکش و جنگ بود و فقط حالات روحی خستگی، کلافگی، کرختی، بیانگیزگی و گاهی گریه و اشک و بیحوصلگی را تجربه میکرد و به زبان میآورد.
اینچنین در هر یک از جلسات، بعد از گوش دادنهای دقیق و مستمر به درددلها و گفتوگوهای ذهنی بلندبلند او و گهگداری هم برخی از تظاهرات روحی روانی و احساسات و عواطف سرگردان در پیچ و خم شخصیتش و کمی هم حرفهای به ظاهر با استدلال ولی در واقع دروغهای ضمیرناخودآگاه بهخودش، کم کم آیینهای پیدا کرد تا خودش را با آرامش و بدون اضطراب و استرس و با حمایتهای مشاورانه لحظاتی خوب ببیند و با هر یک از تلاطمهای عاطفی کلامی و رفتاریاش بیش از پیش آشنا شود و بتواند خوب و بد خویش را تشخیص دهد و از رهگذر شناخت خویش به آرامش درونی دست یابد و از پس آنها رفتارهای متعادلی در پیش گیرد.
دفترش را باز کرد و اجازه خواست تا یافتههایی را که طی این مدت بهدستآوردهبود در میان گذارد.
بعد از دریافت حس تأیید و همدردی مشاور نفس عمیقی کشید و لحظاتی به سکوت گذشت و بالاخره خیره به مشاور شروع به صحبت کرد.
صدای او در این جلسه برخلاف جلسات گذشته که بسیار تلاطم و لرزش داشت و گاهی منقطع بود، این بار آرام و حتی کمی شاد بهنظر میرسید. با لبخند گفت شما درست گفتید که اینقدر خودم را در این زندگی مشترک به مظلومیت نزنم و قدری هم کلاهم را قاضی و رفتار خودم را بررسی کنم و از نقشهای ظالمگرایانه خود هم سخن بگویم.
این هفته موفق شدم توی خلوتهای خودم در کمال آرامش، ببینم واقعا من چه جور آدمی هستم، و توی این زندگی مشترک چه نقشهای درست و غلطی بازی کردهام یا بهجای اینکه خودم باشم بهواقع چقدر نقش بازی میکردم.
ثانیهای صفحات دفترچه را ورق زد گویی نیاز به یک فرصت تنفس عمیق داشت و مجددا آرامتر و راحتتر ادامه داد:
* من در این سالهای زندگی مشترک، با خودم صادق نبودم و مسلما با او هم صداقت نداشتم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، پشت چهره عاشق نمای خودم، نیازها و خواستههای شخصیام را دنبال میکردم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، او را اسیر کردهبودم تا فقط برای من و اجابت خواستهها و توقعات من باشد.
* من در این سالهای زندگی مشترک، از او بیگاری میکشیدم و به بهانه با هم بودن و زندگی مشترک، فقط پیشبرد آرزوها و رویاهایم را دنبال میکردم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، به خاطر توقعاتم که روز به روز هم بیشتر میشد او را تحقیر و سرزنش میکردم و بعد سعی میکردم با محبت و ترحم رضایتش را جلب کنم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، بابت ترس از جدایی، ریاکارانه رفتار میکردم و خیلی وقتها جرات نمیکردم احساسات منفی خودم را بروز دهم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، برای نگهداشتن و حفظ او مظلومنماییها و نقشهای مزورانه بسیاری بازی کردم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، برای مجاب و تأیید او، تظاهرات اخلاقی ارزشی ریاکارانه بسیاری در رفتارها و حمایتهایم نشان میدادم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، برای تشدید عذاب وجدان و تقویت وفاداری او محبتهای نطلبیده بسیاری انجام میدادم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، برای مدیون کردن او پولهای زیادی بهخودش و خانوادهاش بذل و بخشش میکردم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، با بذل و بخشش و کادو دادنهای متنوع بهخودش و خانوادهاش سعی میکردم فخر بفروشم و او را تحقیر و اجیر کنم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، به خاطر خودخواهیهای خودم محبتهای حساب شده و با نقشه بسیاری برای او انجام میدادم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، برای حفظ و نگهداشت او همیشه نقش یک همسر نگران و دلسوز را بازی میکردم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، برای حفظ او خیلی سعی میکردم مثل یک همسر فداکار او را تر و خشک کنم و با منت این زندگی را نگهدارم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، برای رسیدن به خواستهها و انجام کارهای روزانهام سعی میکردم با شیرین زبانی و مظلوم نمایی خودم را لایق ترحم نشان دهم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، هر وقت احساس میکردم متوجه نقشههای من شده عقب میکشیدم و چند روز با مظلومنمایی منتظر فرصت دوباره بودم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، دائم با ذکر مشکلات شخصی، خانوادگی و اداریام سعی میکردم عواطف و احساس ترحم او را تحریک کنم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، خودخواهانه پشت یک چهره همسر حامی آرمانها و رویاهای شخصی خودم را با کمک او دنبال میکردم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، مثل یک گدای دریوزه برای اینکه بهای رویاهایم را ندهم با تندخویی، مظلومنمایی و هزاران نقش ریاکارانه او را تحت سلطه میگرفتم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، از ترس اینکه او را از دست ندم روابط اجتماعیام را محدود کردم و دائم سرش منت میگذاشتم که تو خائنی که با دیگران ارتباط برقرار کردی و من آدم اخلاقی و درستی هستم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، بابت تمام ترسها و تنهاییهایم این ارتباط را حفظ کردم و دائم دم از عشق و محبت میزدم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، در نقش یک همسر محجوب و مظلوم و ساده، اما در واقع یک ظالم خودخواه نقشبازی میکردم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، برای ارضای خواسته سلطهگریام دائم در فعالیتهای روزانه او دخالت میکردم و میخواستم با مشورت دادن سر از تمام رموز و کارهای او دربیاورم تا اینطور تحت سلطه من بماند.
* من در این سالهای زندگی مشترک، به بهانه ارزشی و اخلاقی زندگی کردن تمام ارتباطات اجتماعی او را کنترل میکردم و دائم او را نصیحت میکردم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، به خاطر دلنگرانیهایم، حتی برای لحظاتی هم متوجه وخامت وضعیت این رابطه نشدم یا اگر هم شدم او را ندیده گرفتم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، آنقدر درگیر گفتوگو و نشخوارهای ذهنیام بودم و به او مثل یک چوب شکسته در اقیانوس آویزان شده بودم که حتی فرصت بازسازی این رابطه بهطور سالمتر و متناسبتر را از خودم گرفتم.
* من در این سالهای زندگی مشترک، زندگی نکردم. همه زندگی من ترس، گریه و خندهها و شادیهای ظاهری و زودگذر بود.
* من در این سالهای زندگی مشترک، زندگی را هم بهخودم سخت کردم هم به او.
* من در این سالهای زندگی مشترک، نه بهخودم اجازه زندگی دادم نه به او.
* در این سالها، ما چقدر میتوانستیم شادتر و مهربانتر با هم باشیم و نبودیم.
* من در این سالها، من در این سالهای زندگی مشترک ...
کمکم صدایش آرام شد و سکوت کرد؛ سکوتی عمیق. خیسی چشمانش را پاک کرد. با فشار، هوای بازدمش را بیرون فرستاد و گفت متشکرم.
فضای آگاهی آنقدر شیرین است که کافی است حس شود، کافی است هر کس این فرصت را بجوید و بیابد تا بتواند برای لحظهای هم که شده در برابر آیینه آگاهی، خود و واقعیتهای زندگی را ببیند و حس کند. میتوان به یقین گفت که بعد از این مشاهده و کسب آگاهی، دیگر مشکل رابطه زناشویی به سختی گذشته نیست و این درک و فهم در جای جای این رابطه خودش را نشان خواهد داد.
سکوت جلسه با صدای بلند خنده او شکست و گفت خدای من، در این مدت چقدر بهخودم و به او دروغ گفتم، چقدر نقش بازی کردم، ترس چه بلایی که سر آدم نمیآورد. من به خاطر ترس از تنهایی، ترس از جدایی، ترس از حرف مردم، ترس از ناتوانی، ترس از طرد شدن، ترس از قضاوت و ترس از همه چیز چقدر مشکلات را بزرگتر از حد واقعی جلوه میدادم و چقدر خودم را میترساندم و چقدر از خودم باج میگرفتم.
با شادی از جایش بلند شد و محکم گفت:
من میخواهم از این به بعد با آگاهی، واقعیتهای زندگی را همانطور که حقیقت دارند ببینم و زندگی را هم برای خودم و هم برای همسرم و هم برای بقیه اطرافیانم بهویژه خانوادههایمان مستقل و آزاد بخواهم.
من میخواهم از این به بعد زندگی کنم.
زمستان در نیمکره شمالی زمین سپری شده، اکنون زمان آن است که نگاه دقیقتری به خودرو خود داشته و پاکسازی بهاری آن را انجام دهید.
خبرگزاری آلمان از هامبورگ گزارش داد، سازمان معاینه فنی آلمان (GTUe) توصیه کرد، نخست باید گلگیر و زیر بدنه خودرو را به دقت بررسی کنید تا نمک و کثیفی روی آنها نباشد، زیرا اینها میتواند عامل زنگ زدگی و فرسایش بدنه خودرو شود.
علاوه بر اینکه خودرو را به ماشینشوییها میبرید، خودتان هم باید آستینها را بالا زده و لبهها و گوشهها را بشویید. از اسفنج یا برس نرم استفاده کنید و مراقب باشید حین کار، روی بدنه خش نیندازید.
موتورشویی را باید به حرفهایها بسپارید چون مواد شوینده میتواند به بخشهای الکترونیکی و حساس خودرو آسیب برساند.
شلنگهای آب فشار قوی هم میتواند در صورت استفاده ناصحیح بیش از آنکه سودمند باشد، آسیب رسان باشد. این امر به ویژه در خصوص تایرها صادق است، جایی که خسارت وارده را نمیتوان با چشم غیرمسلح مشاهده کرد.
شما هم شنیدهاید که مویز هوش را زیاد میکند؟
آیا شما هم به فرزندتان اصرار میکنید که مویز بخورد یا اینکه به نظر شما هوش یک استعداد ذاتی و ژنتیک است که خداوند از بدو تولد به میزان متفاوت به افراد هدیه میکند؟
بهتر است نگویید که دوست ندارید فرزند باهوشی داشته باشید چون باور نمیکنیم. آنها که معتقدند «هوش» علاوه بر زمینه ژنتیک، تا حدی هم اکتسابی است و در طول زندگی و به نسبت شرایط محیطی از آغاز تولد تا بزرگسالی و براساس آموزشهای فرد در او شکل میگیرد، راههایی را برای تقویت آن پیشنهاد میکنند. به نظر میرسد که هوش انسان، هم ارثی و هم اکتسابی است. در واقع با اینکه هوش پدیدهای ژنتیک و استعدادی خدادادی است، تواناییهای ذهنی افراد طی دوران زندگی و از دوران کودکی آنها کمکم شکل میگیرد. براساس تحقیقات علمیانجام شده، با به کاربردن روشها و برنامهریزیهای خاصی در زندگی روزمره و در فضای آموزشی کودکان، میتوان قدرت تفکر و هوش آنها را پرورش داد. شما هم میتوانید از این 9 روش برای باهوشتر کردن فرزندتان استفاده کنید.
بازی برای هوش
شطرنج، جدول، پازل و دیگر بازیهای فکری، همگی برای مغز کودک همچون ورزش هستند. بازیهایی مانند سودوکو (جدول اعداد) علاوه بر اینکه میتوانند سرگرمی لذتبخشی برای کودک شما باشند، تقویتکننده توانایی تفکر استراتژیک، حل مشکلات و تصمیمگیری در وضعیتهای پیچیده هستند. انواع بازیهای فکری را در خانه داشته باشید و علاوه بر این، گاهی مسائلی را به طور خیالی طرح کنید و برای حل این مشکلات و مسائل ساختگی، از کودکانتان کمک بخواهید. بگذارید با وضعیتهای دشوار و موقعیتهای پیچیده تصمیمگیری مواجه شده و راههای پیشنهادی خود را برای حل مسائل به شما بازگو کنند.

در جستوجوی دانش باش
محققین معتقدند که والدینی که کودکان خود را به ارائه نظرات و ایدههای جدید تشویق کرده و کنجکاوی آنها را مورد توجه و احترام قرار میدهند، درس بزرگی به آنها دادهاند؛ اینکه «جستوجوی دانش اهمیت زیادی دارد». از کودکانتان در زمینه سرگرمیها و علایقشان سؤالاتی بپرسید و از کنجکاوی آنها حمایت کنید، نکات و موارد جدید مربوط به سرگرمیهایشان را به آنها یاد دهید و برای تشویق کنجکاویهایشان، آنها را به گردشهای آموزشی ببرید. گردش در موزههای تاریخی و طبیعی، رصدخانه و پارکهای حیوانات از این جملهاند.
ورزش، ورزش، ورزش!
مطالعات گروهی از دانشمندان آمریکایی نشان داده ارتباط مستقیمی بین فعالیتهای ورزشی کودکان دبستانی و موفقیت تحصیلی آنها وجود دارد. بنابر تحقیقات این گروه، شرکت کردن کودکان در فعالیتهای ورزشی، افزایش میزان اعتماد به نفس، مهارت در کارهای گروهی و تواناییهای مدیریتی و رهبری را به دنبال دارد. همچنین در مطالعات آنها ثابت شده بیشتر زنانی که در موقعیت کاری در نقشهای مدیریتی و ریاست موفق بودهاند، در دوران کودکی و نوجوانی در فعالیتهای گروهی و تیمی ورزشی شرکت داشتهاند. پس به جای اینکه پس از خوردن شام، جلوی تلویزیون لم بدهید، بهتر است با کودکتان توپبازی کرده یا به پیادهروی بروید. بد نیست کودک خود را به شرکت در تیمهای ورزشی مدرسهاش تشویق کنید.
الفبای موسیقی، الفبای هوش!
شاید شنیدن سر و صدای ناهنجار کودکتان در حالی که مشغول تمرین نوازندگی و آموختن موسیقی است اصلا لذتبخش نباشد اما باید بدانید که این سرگرمیلذتبخش کودکان، یکی از مواردی است که نیمکره راست مغز آنها را پرورش میدهد.
بنابر تحقیقات دانشمندان دانشگاه تورنتو، برنامهریزی دورههای آموزش موسیقی برای کودکان منجر به افزایش ضریب هوشی و تواناییهای علمی آینده آنها خواهد شد. هر چه سالهای آموزش موسیقی آنها بیشتر باشد، میزان این تاثیر و افزایش هوش در آنها بیشتر خواهد بود. مطالعات انجام شده نشان میدهد که آموختن موسیقی در دوران کودکی باعث کسب نمرههای بهتر در دوران دبیرستان و ضریب هوشی بالاتر در دوران بزرگسالی میشود؛ پس اجازه دهید موسیقیدان درونی کودکتان خودش را نشان دهد.
خیلی خوب است اگر او را برای دوره های عمومی یا خصوصی آموزش موسیقی ثبتنام کنید.
شیر مادر، عصاره هوش
شیر مادر اولین غذای مغز کودک است. تحقیقات انجامشده نشان میدهد که شیر مادر از 2 جهت برای کودک مفید است؛ یکی اینکه از خطر احتمالی ابتلای کودک به بیماری جلوگیری میکند و دیگر اینکه به تنهایی یک غذای کامل برای نوزاد است. دانشمندان دانمارکی به این نتیجه رسیدهاند که تغذیه نوزاد از سینه مادر، کودک را هم سالمتر و هم باهوشتر میکند. مطالعات ایشان نشان داده کودکانی که در دوران نوزادی 9 ماه از سینه مادرشان تغذیه شدهاند، به نسبت آنهایی که یک ماه یا کمتر شیر مادرشان را خوردهاند، بسیار باهوشترند. پس اهمیت شیر مادر باید از ابتدا مورد توجه قرار گیرد چرا که علاوه بر تضمین سلامتی نوزاد، برای آینده او و رشد مهارتهای ذهنیاش هم مفید خواهد بود.
کامپیوتر در خدمت هوش
شاید تعجب کنید چون بازیهای کامپیوتری شهرت بدی پیدا کردهاند و بسیار مورد انتقاد قرار میگیرند. بله، درست است که بسیاری از آنها وحشیانه، بیفایده و غیرفکری هستند اما ما در مورد انواعی از بازیهای کامپیوتری صحبت میکنیم که مهارتهای فکری و استراتژیک و قدرت تصمیمگیری و خلاقیت کودک را پرورش داده و کارگروهی را به او آموزش میدهند. امروزه در دنیا بعضی شرکتهای معتبر ساخت بازیهای کامپیوتری، در تلاش هستند تا بازیهای آموزشیای بسازند که پرورشدهنده حافظه و تواناییهای ذهنی کودکان خردسال (حتی کودکان نوپا) باشند. تحقیقات اخیر نشان میدهد کودکانی که انواع بازیهای کامپیوتری آموزشی را بازی میکنند، نسبت به آنهایی که این بازیها را تجربه نکردهاند از قدرت درک و تجسم تصویری بیشتری برخوردارند.
جالب است بدانید معلمان بریتانیایی، امروزه در کلاسهای درسشان از انواع بازیهای کامپیوتری آموزشی استفاده میکنند.
صبحانه یادت نره!
نتایج معتبر تحقیقات دقیقی که در دهه 70 میلادی انجام شده، نشان داده است که خوردن صبحانه باعث تقویت حافظه، تمرکز و قدرت یادگیری میشود. کودکانی که صبحانه نمیخورند، معمولا زودتر خسته شده و کمطاقتتر و زودرنجتر هستند. این دسته از کودکان نسبت به آنهایی که روز خود را با خوردن صبحانه شروع میکنند، از سرعت عمل کمتری برخوردارند. با وجود کمبود وقت و برنامههای روزانه شلوغ امروزی شاید، کمتر کسی فرصت پیدا کند که هر روز بنشیند و صبحانه مفصلی نوش جان کند. اما کودک خود را حتی فقط با خوردن یک لیوان شیر هم شده، صبحانهخورده، روانه مهد کودک یا مدرسه کنید تا تمرکز بیشتری داشته باشد.
خوب بخور تا باهوش بشی
قند، چربیهای اشباع و دیگر خوراکیهای بیفایده را از برنامه غذایی کودکان حذف کنید و به جای آن، مواد مغذی و مفیدی که به رشد ذهنی آنها کمک میکند، جایگزین کنید. سالهای اولیه دوران کودکی ـ بهویژه 2 سال اول ـ بسیار اهمیت دارد و لازم است تمامی مواد لازم را در رژیم غذایی کودک قرار دهید.
برای مثال رشد شبکه مغزی کودک نیاز شدیدی به میزان کافی آهن دارد چرا که در کودکان دچار کمبود آهن، جریان اعصاب کند میشود. همچنین تحقیقات انجام شده نشان میدهد که میزان مقاومت در برابر بیماریها در کودکانی که تغذیه سالمی ندارند بسیار کم است. بنابراین تغذیه نادرست باعث میشود کودکان از مدرسه و همسالان خود عقب بمانند و دچار افت تحصیلی شوند. پس اگر میخواهید کودکتان در مدرسه نمره بهتری بگیرد، به تغذیه او هم توجه کنید.
دوستی که هوش هدیه میدهد
کتاب یکی از روشهای مفید قدیمی است که امتحاناش را پس داده اما بعضی مواقع در مقابل روشهای تکنولوژیک امروزی برای تقویت هوش، دستکم گرفته میشود؛ در حالی که کتاب قابل دسترسترین، کمهزینهترین و در عین حال موفقیتآمیزترین روش برای آموزش و رشد ذهنی کودکان در تمامی سنین است. برای کودکانتان از سنین پایینتر کتاب خواندن را شروع کنید. آنها را برای عضویت در کتابخانه ثبتنام کنید و کتابخانه منزلتان را پُر از کتاب کنید.
زمین بازی جای خوبی برای سرگرم شدن کودکان است - اما باید آنها را ایمن هم نگهداشت.
والدین باید کودکان را به زمین بازیهایی ببرند که این نکات ایمنی در آن رعایت شده باشد:
HealthDay News, 10 Aug., 2009
گرچه خجالت در دوران کودکی شایع است، اما بسیاری از والدین را نگران میکند
به خصوص آنهایی که به اجتماعی بودن کودک اهمیت میدهند
برخی از کودکان به غلت تجربههای سخت زندگی خجالتی میشوند، اما اغلب کودکان خجالتی با این صفت متولد میشوند. برای برخی از کودکان در سنین میانی این دوره زندگی، موقعیتها و تعاملهای اجتماعی ترساننده است. هنگامی که این کودکان در تماس با کودکان جدید قرار میگیرند، احساس راحتی نمیکنند.
آنها نمیتوانند یا نمیخواهند اولین گام را در دوستی بردارند، و ترجیح میدهند که یک دوستی بالقوه را رد کنند تا اینکه با فردی ناآشنا تماس داشته باشند. گرچه اقلیتی از این کودکان ممکن دچار مشکل عاطفی باشند، اغلب این کودکان تنها به طور طبیعی انزواجو هستند و در خو گرفتن به موقعیتهای جدید کند عمل میکنند.
اغلب کودکان خجالتی پس از اینکه دوره ابتدایی تطبیقیافتن با موقعیت جدید را طی میکنند، می تواند رابطه برقرار کنند و در یک موقعیت اجتماعی عمل کنند. اما اگر پس از این دوره آشنایی تدریجی اولیه، باز هم کودک در ایجاد و حفظ رابطه دچار اشکال بود، باید توجه بیشتری به او کرد.
نهایتا بسیاری (و شاید اغلب) کودکانی که خجالتی هستند، می آموزند که بر این گرایش شان غلبه کنند. آنها به طریقی عمل میکنند که ظاهرا خجالتی و انزواجو به نظر نمیرسند، هر چند که در درونشان ممکن است هنوز احساس شرم کنند. والدین میتوانند با ملایمت این کودکان را به سوی موقعیتهای اجتماعی هدایت کنند که در آن بتوانند ایجاد موفقیتآمیز رابطه با دیگران را بیاموزند.
کودکان طرد شده
اغلب کودکان میخواهند دوست پیدا کنند، اما برخی از آنها در یادگیری چگونه دوست پیدا کردن کند هستند. برخی از کودکان ممکن است به دنبال رفاقت با کودکان دیگر باشند، اما ممکن است از یک گروه کودکان یا گروهی دیگر طرد شوند، که ممکن است به علل مختلفی باشد به خاطر نوع لباس پوشیدن چاقی, بهداشت شخصی یا حتی زبانآور نبودن باشد.
کودکان اغلب در صورتی که رفتار تهاجمی یا آشوبگرانه نشان دهند، بوسیله همسالانشان طرد میشوند. همچنین برخی از کودکان ممکن است به حاشیه رانده شوند، بدون اینکه خودشان متوجه باشند.
این کودکان فراموششده اغلب اوقاتشان را به تنهایی میگذرانند. کودکان طردشده به طور واضح مورد علاقه همسالانشان نیستند و مداوما احساس ناخوانده بودن را دارند. این کودکان اغلب پرخاشگری و آشوبگری تمایل دارند، و نسبت به حاشیه رانده شدن بسیار حساس نشان میدهند. آنها ممکن است به قلدری و قانونشکنی روی بیاروند، یا اینکه آنقدر به خودشان نامطمئن باشند که موجب طرد شدن بوسیله دیگران شوند. برخی از این کودکان ممکن است به اختلال کمتوجهی بیشفعالی (ADHD) مبتلا باشند.
کودکان رهاشده
در مقابل، کودکان رهاشده به طور آشکار طرد نمیشوند یا به حاشیه رانده نمیشوند، اما اغلب صرفا به امان خدا رها میشوند، فراموش میشوند، در گروههای کودکان پذیرفته نمیشوند و آخرین نفری هستند که برای یک تیم برداشته میشوند. این کودکان ممکن است به تنها و انزواجو شناخته شوند، اما ممکن است منفعل باشند و از انزوایشان ناراحت باشند.
برخی دیگر از این کودکان ممکن است واقعا ترجیح دهند که تنها باشند. این گروه ممکن است بوسیله دیگر کودکان مورد احترام و تخسین باشند، اما به سادگی در انجام فعالیتهای انفرادی یا گذراندن وقت با والدین، خواهر و برادر، سایر بزرگسالان یا حتی حیوانات خانگی احساس راحتی بیشتری میکنند. این گروه کودکان نیز ممکن است فاقد مهارتهای اجتماعی و اعتماد به نفس لازم برا وارد شدن به حوزههای اجتماعی باشند، که اغلب به خاطر کمبود تجربه اجتماعیشان است. یا اینکه خجالتیتر،آرام تر و خوددارتر از اغلب همسالان شان باشند.
والدین چکار می توانند بکنند؟
رابطه موفق با همسالان به داشتن مهارتهای گوناگون و شیوههای خاص تعامل با دیگران نیاز دارد. والدین باید باین مهارتها را به کودکانشان بیاموزند و به آنها کمک کنند که بر آنها مسلط شوند و خودشان الگوی کودکان باشند.
از جمله این مهارتها میتوان به این موارد اشاره کرد:
پیوندهای خانوادگی از مستحکمترین انواع ارتباطات اجتماعی است که این روزها به دلیل گرفتاریهای روزمره زندگی تا حدی کمرنگ شده است. اگرچه عصر ماشین، آثار مثبتی بر زندگی بشر داشته اما دردسرهایی نیز برای مردم به همراه آورده است. یکی از این مشکلات کاهش رفتوآمدها و سردی روابط خانوادگی است.
دور هم جمع شدن فامیل با هدف دید و بازدید و آگاهی از حال یکدیگر بهخصوص در بعضی از روزهای خاص همچون تعطیلات نوروز از دیر باز در بین ایرانیان مرسوم بوده و هست. ایرانیان اعتقاد دارند حال و هوای نوروز و سرسبزی طبیعت دل انسان را زنده و پرنشاط میکند. دید و بازدید عید، غبار کدورت را از دلها پاک میکند و در واقع تعطیلات نوروزی برای صله رحم فرصت مناسبی است.
اما به مرور و با پیچیده شدن زندگی افراد و افزایش مشکلات شهر نشینی بسیاری از خانوادهها نه تنها این رسم را تمام و کمال بهجا نمیآورند که بعد از پایان این روزها دوباره هر کسی دنبال کار خود میرود تا شاید روز و وقتی دیگر...این نوشتار به موضوع کمرنگ شدن روابط صمیمی و مهرآمیز در بین افراد جامعه پس از پایان نوروز میپردازد.
فربد فدایی روانپزشک در این باره میگوید: روابط اجتماعی یکی از ضروریات زندگی است و از لحاظ بهداشت روانی اهمیت ویژهای دارد. او معتقد است روابط با احترام و محبت با دیگران، سبب ایجاد محبت متقابل میشود و قطع ارتباط با دیگران از نشانههای بیماری عاطفی است. حتی برای بهبود حال بیماران نیز توصیه میشود شبکه حمایت اجتماعی و خانوادگی بیشتر و عمیقتر شود. بنابراین برای داشتن روان سالم نیازمند ارتباط با دیگران هستیم.
تخلیه روانی با صحبت کردن
معمولا بسیاری از افراد ترجیح میدهند به جای فامیل با دوست یا همکار خود یا با کسانی که کاملا از نظر اقتصادی و اجتماعی در یک جایگاه اجتماعی قرار دارند ارتباط نزدیک تری داشته باشند. اما فدایی اعتقاد دارد بهتر است رابطه در درجه اول با بستگان و دوستان قدیمی صورت گیرد. از سویی دیگر به لحاظ علمی نیز تاثیر صله رحم و ارتباط خویشاوندی بر کاهش بار روانی افراد جامعه تاثیر میگذارد.
چرا که معمولا هر فردی در طول زندگی با مشکلات و استرسها و تنشهای مختلفی روبهرو است که در میان گذاشتن این مشکلات با اعضای شبکه خویشاوندی باعث تخلیه و کاهش بار روانی ناشی از مشکلات در فرد میشود. همچنین از منظر اجتماعی نیز از آن جا که فامیل از همه مسائل یکدیگر مطلعند تاثیر زیادی در رفع مشکلات دارد و آرامشی که انسان در کنار خویشاوندان به دست میآورد در هیچ جای دیگر قابل کسب نیست.
از سوی دیگر هر گاه هم که فامیل به دیدار یکدیگر میروند و دور هم جمع میشوند پس از دقایقی این تلویزیون است که همه را بهخود جلب میکند و افراد به جای صحبت و تعامل با یکدیگر محو تماشای آن میشوند.
از آن بدتر گاهی افراد به تلفن و پیامک و ایمیل بسنده میکنند. فدایی در این باره میگوید: «با توجه به اینکه زندگی امروزی، شرایط و اقتضائات خودش را دارد و سبک زندگی تغییر کرده است اما افراد باید سنتهای حسنه گذشته را حفظ کنند چرا که سنتهای مهمی مثل صلهرحم بر زندگی انسان آثار مثبت فراوانی میگذارد.
ضربالمثلی است که میگوید فرد موفق کسی است که همه کس را میشناسد نه اینکه همه چیز را میداند. در واقع افراد موفق کسانی هستند که دوستیهای خود را پا برجا نگاه میدارند.»
از نگاهی دیگر از صلهرحم بهعنوان عاملی برای طول عمر نام برده شده است در واقع با تقویت روابط با دیگران نه فقط در جهت سلامت جامعه قدم برداشتهایم بلکه به سلامت روانی خود نیز کمک کردهایم. محققان معتقدند پرورش عواطف مثبت و از خود گذشتگی و وفاداری موجب تقویت سلولهای ایمنی بدن و رفع عوامل بیماریزا و جلوگیری از سرطان میشود. احیای سنتهایی همچون صلهرحم که در حال فراموش شدن است با توصیه امکان پذیر نیست.
مصطفی اقلیما، روان شناس در این باره مشکلات اقتصادی را یکی از مهمترین عوامل کمتر شدن رفتوآمدهای فامیلی میداند و میگوید: بسیاری از خانوادهها برای تامین مخارج خانواده 2 یا 3 نوبت کار میکنند و نمی توانند وقت زیادی را در کنار خانواده و فرزندان خود بگذرانند، این امر سبب میشود خانوادهها کمتر همدیگر را ببینند در نتیجه کدورتها افزایش مییابد.
او معتقد است: احیای سنتهایی همچون صلهرحم که در حال فراموش شدن است با توصیه امکانپذیر نیست بلکه نیازمند برنامهریزی از سوی نهادهای ذیربط و رفع مشکل اقتصادی خانوادهها است تا با نگاهی عمیقتر به این مسئله، بتوان این سنتها را مجدداً احیا و بازسازی کرد.
متوقع نباشیم
اصغر مهاجر جامعهشناس نیز نظر متفاوتی در این باره دارد، او معتقد است با توجه به شرایط موجود در جامعه، انتظار ما از خویشاوندان برای رفع نیازهای عاطفی به شکل گذشته امکان پذیر نیست.
امروزه ارتباطات به شکل قدیم، آسیبهایی را نیز به همراه دارد این در حالی است که در گذشته، خویشاوندان از سطح درآمد و تحصیلات تقریباً یکسانی برخوردار بودند و در یک شهر و منطقه زندگی میکردند حتی از لحاظ سیاسی نیز نظرات هماهنگی با یکدیگر داشتند، به همین دلیل رفتوآمدهای فامیلی بسیار مطلوب و کارساز بود در حالی که امروز به دلیل یکسان نبودن علایق و تمایلات، روابط با گروههای صنفی، باشگاهی و حزبی جایگزین روابط خویشاوندی شده است. بنابراین هم مردم و هم کارشناسان امر باید مناسبتها را به شکل امروزی بازسازی کنند تا تعادلی بین باورها و ارزشهای گذشته و زندگی امروزی ایجاد شود.
همشهری استانها
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید. او برروی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او مردی نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست. او حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد. از خودش بدش آمد. یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد. در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود.
چهار چیز است که نمیتوان آنها را بازگرداند:
1. سنگ، پس از رها کردن
2. حرف، پس از گفتن
3. موقعیت، پس از پایان یافتن
4. زمان، پس از گذشتن
شرلوک هلمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.
نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: «نگاهی به آن بالا بینداز و بگو چه می بینی؟»
واتسون گفت: «میلیون ها ستاره.»
هولمز گفت: «چه نتیجه ای می گیری؟»
واتسون گفت: «از لحاظ روحانی نتیجه می گیریم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیریم که مریخ در محاذات قطب است، پس ساعت باید سه نیمه شب باشد.
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: «واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!»
در زندگی همه ما گاهی اوقات، بهترین و ساده ترین جواب و راه حل وجود دارد ولی این قدر به دور دست ها نگاه می کنیم یا سعی می کنیم پیچیده فکر کنیم که آن جواب ساده را نمی بینیم.
ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند که آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتاً کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند که موضوع به شکل مناسبی به اطلاع پیرمرد رسانده شود.
پسر با خود اندیشید که احتمالاً پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند. پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: «پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی! حیرت آور است! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است. وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت. نظر تو چیست پسرم؟»
پسر حیران و گیج جواب داد: «پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟ چطور میتوانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای!»
پدر گفت: «پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مأمورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد. در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم. الآن موقع این کار نیست. به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت.»
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجدداً در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراعات بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید از تو عکسبرداری شود تا ممکنه جایی از بدنت آسیب و شکستگی داشته باشد.
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
پیرمرد گفت: زنم خانه ی سالمندان است. هر صبح آن جا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...
هلن کلر در وصف و گرامیداشت یاد آموزگار خود چنین سروده است:
به ژرفای نومیدی رسیده بودم و تاریکی، چتر خود
بر همه چیز کشیده بود که عشق از راه رسید وروح مرا رهایی بخشید
فرسوده بودم و خود را به دیوار زندانم می کوبیدم
حیاتم تهی از گذشته و عاری از آینده بود و مرگ،
موهبتی بود که مشتاقانه خواهانش بودم
اما کلامی کوچک از انگشتان دیگری ریسمانی شد
در دستانم، به آن ورطه ی پوچی پیوند خورد و قلبم با شور زندگی شعله ور شد
معنای تاریکی را نمی دانم، اما آموختم که چگونه بر آن غلبه کنم
هر که هستید و هر کجا زندگی می کنید، آرامش را به زندگی خویش دعوت کنید و آن را در ذهن خود جایگزین سازید.
اگر کلام و رفتار شما قرین آرامش باشد، بدون شک این ویژگی به دنیای اطراف شما نیزسرایت خواهد کرد. به خاطر داشته باشید برای رسیدن به این وضعیت، لازم است برخی قابلیت های و یژه را در خود پرورش دهید و شرایط خاصی را در زندگی خویش ایجاد نمایید. رعایت نکات زیر
مقدماتی است که به شما کمک می کند در این مسیر گام بردارید:
1) یاد بگیرید که گاه مسائل را رها سازید.
بدین معنا که به هر مسئله ای دائما گره نخورید. وقتی همیشه و همه جا در فکر مسائل خود هستید و به مرور آنها می پردازید، در واقع همیشه بار اضافه ای را با خود حمل می کنید که این خود سبب ایجاد اضطراب و استرس درشما می گردد. بیاموزید که با یک ذهن رها و آزاد زندگی کنید. این امر به شما کمک می کند که با هر محرک کوچک و یا مانع جزئی آشفته نشوید.
2) به خود و خدای خود ایمان داشته باشید.
اگر به خود و خدای خود ایمان داشته باشید، به راحتی از عهده مشکلات زندگی برخواهید آمد و ثابت قدم و مطمئن در راه رسیدن به اهداف خود گام خواهید برداشت.
3) مثبت اندیش باشید.
اگر دیدگاه مثبت اندیشی نداشته باشید، همه چیز می تواند بی فایده و بی ثمر باشد. داشتن نگرش مثبت و امید، بهترین سلاح در مقابل ترس و اضطراب است.
4) نسبت به انتظارات و برنامه ریزی های خود واقع بین و منطقی باشید.
توانایی های خود را در موقعیت های خاص بشناسید و نسبت به عدم توانایی ها و ضعف های خود واقع بین باشید. هرچقدر نگرش شما نسبت به مسائل زندگی منطقی تر باشد، به آرامش بیشتری دست خواهید یافت.
5) نسبت به انسان ها، عشق بی قید و شرط خود را نثار کنید.
شما می توانید از دوستان، هم اتاقی ها و هم کلاسی های خود شروع کنید. یاد بگیرید که آنها را بدون قید و شرط دوست بدارید، درمقابل ضعف های آنها صبور باشید وخطاها و اهمال کاری هایشان را ببخشید. هر چقدر نسبت به دیگران بخشش بیشتری داشته باشید احساس شادی و خرسندی بیشتری را تجربه خواهید کرد.
6) معنای فداکاری را لمس کنید.
دست بخشش داشته باشید ولی انتظار بازگشت نداشته باشید. دیگران را به شیوه خودشان خوشحال کنید. به افراد بی پناه ، یتیم و فقیر کمک کنید. برای آنهایی که خواهان یاری شما هستند پشت و پناه باشید و بدون آنکه منتی بر آنها نهید تکیه گاهشان باشید. هرچقدر بیشتر ببخشایید، از الزامات و قید و بندها بیشتر رها خواهید شد.
7) افکار خود را بازسازی کنید.
در افکار و عقاید خویش نسبت به شخص خود، بازنگری کنید. بیاموزید در مقابل خویشتن صبور باشید و ارزشها، استعدادها و مهارت های خود را ارج نهید. خود را بدون هیچ قید و شرطی دوست بدارید. هرگونه ترس و تردید غیرمنطقی که در مورد خود دارید، کنار بگذارید. اگردیدگاه مثبت و سالمی را در مورد خود داشته باشید یاد خواهید گرفت که خود را بدون قید و شرط قبول داشته باشید.
یک دقیقه وقت بگذارید و کار کوچکی برای ارج نهادن به خود انجام دهید.
یک دقیقه وقت بگذارید و بر آن شوید که امروز را از افسوس های گذشته و دلواپسی های آینده پاک کنید.
یک دقیقه وقت بگذارید و فکر کنید یک مورد نگران کننده تا چه اندازه ارزش غصه خوردن و تنش عصبی دارد.
یک دقیقه وقت بگذارید و نگذارید که چیزهای کوچک شادمانی شما ر ا بر هم بزند.
یک دقیقه وقت بگذارید و اثرات حرف های غیر منصفانه را از بین ببرید.
یک دقیقه وقت بگذارید تا از افکار منفی خلاص شوید.
یک دقیقه وقت بگذارید و تجربه ای لذت بخش را به خاطر بیاورید.
یک دقیقه وقت بگذارید تا به تمدد اعصاب بپردازید.
یک دقیقه وقت بگذارید و تصمیم بگیرید که از هیچ کس انتظار تشکر نداشته باشید .
یک دقیقه وقت بگذارید و بر آن شوید که اجازه ندهید کسی در شما احساس حقارت به وجود بیاورد.
و بالاخره آخرین دقیقه روز خود را به این اختصاص دهیدکه تصمیم بگیرید به هیچ وجه در مورد آنچه دیگران ممکن است درباره شما بگویند یا فکر کنند نگران نباشید.
همه ما در خانه و خانواده خود شاهد بوده و هستیم که کودکان همیشه و هر لحظه از خنده برای ابراز شادی خود استفاده میکنند. اما به مرور زمان که بزرگتر میشوند گویا این صفت و این خاصیت فوقالعاده را فراموش میکنند. گویا در کودکی ، همه ما باور داریم که زندگی، خود اتفاقی شاد است. به همین دلیل در حالی که بچهها و کودکان راههای زیادی برای نشان دادن شادی و خوشحالی خود دارند اما همگی معمولا از خندیدن برای ابراز این شادی استفاده میکنند
تحقیقات نشان میدهد که تا وقتی کودکیم (تا سنین حدود پیش دبستانی) روزانه 300 مرتبه میخندیم ولی وقتی بزرگتر میشویم، به عنوان یک بزرگسال تنها روزی 15 دفعه خنده بر لبهای ما مینشیند. کودکان، استاد هنر شاد بودن هستند؛ علت این را هم باید در این نکته جستجو کرد که از نگاه بچهها، آنها هر چه میخواهند دارند و نگران نداشتههای خود نیز نیستند. آنها وقتی پدر و مادر خود را میبینند ، شاد میشوند و میخندند ، از دیدن غذای خود خوشحال شده، لبخند میزنند و میخندند ، از بازی کردن با یک توپ کوچک و ساده شاد میشوند و باز هم میخندند و در یک کلام، آنها در تمام زندگی کودکانه خود شاد هستن
کاهش خنده
کاهش میزان خنده از کودکی تا بزرگسالی نشان میدهد که ما رشد کردهایم و بزرگ شدهایم، ما همه در بزرگسالی نگران چیزهای گوناگون هستیم، و به این دلیل کمتر و کمتر میخندیم و دیگر به اندازه یک کودک 2 ساله شاد نیستیم. در کنار مساله نگرانیهای ما در طول زندگی، سوالهایی اساسی هم مطرح هستند؛ مثل اینکه ما توانایی خندیدن را چه طور از دست میدهیم؟ آیا واقعا این توانایی را در طی دوران زندگی و بتدریج از یاد میبریم؟ و چه کارهایی باید انجام دهیم تا دوباره بخندیم و شاد باشیم؟
اهل فن معتقدند که خندیدن عامل مهمی برای شاد بودن در زندگی است؛ پس ارزش آن را دارد که بیشتر و بیشتر در انجام آن سعی و کوشش کنیم
همه ما ضربالمثل معروف خنده بر هر درد بیدرمان دواست را شنیدهایم و متخصصان هم در مورد مزایا و ارزشهای مختلف خنده و خندیدن صحبتهای بسیاری کردهاند
آنها معتقدند حتی اگر در ابتدا حس شادی را نداشته باشیم، خندیدن ما را شاد و با نشاط میکند. اما باز هم ما این مساله را جدی نمیگیریم و به سادگی از کنارش میگذریم
کاهش میزان خنده در بزرگسالی به این معنی نیست که ما نمیتوانیم شادتر باشیم. پس بهترین راه افزودن شادی و نشاط به زندگی و تمرین هنر شاد بودن، اضافه کردن لبخند و خنده به زندگی است. آیا این فوقالعاده نیست که با ورود خنده به زندگی شاد شویم؟
خنده شادی آور است؟
خنده هزاران نکته مثبت برای ما به ارمغان میآورد. خندیدن راهی برای شاد زیستن است و افراد را بیشتر با یکدیگر مرتبط میسازد. خندیدن به دلیل استفاده از ماهیچههای صورت، قفسه سینه و شکم برای بدن ورزش و تمرینی ملایم محسوب میشود ، باعث تنفس عمیق ما شده و ضربان قلب را افزایش میدهد و باعث ترشح اندروفین (هورمونی که باعث ایجاد حس خوب در انسان میشود) میگردد
چگونه خنده را به زندگی خود وارد کنیم؟
همه ما میتوانیم هر روز با خندیدن، شادی را بخشی از زندگی خود کنیم. در ادامه، راههای سادهای برای خندیدن بیشتر و شاد بودن ارائه میکنیم
- حتما زمانهایی را به دیدن فیلمها و برنامههای شاد اختصاص دهید؛ این کار باعث افزایش خنده و تبسم شما در طول هفته میشود
- با بچههای کوچک بازی کنید و شاد باشید. آنها میدانند چگونه از هر چیزی لذت ببرند. این مهارت را از آنها بیاموزید
- در زمانهای بیکاری، بازیها و سرگرمیهایی را انتخاب کنید و انجام دهید که باعث خنده و شادی شما میشوند
- حتما بخندید. حتی به صورت ساختگی هم که شده باید خندید؛ چرا که این خنده ساختگی در اصل به کمک شما میآید و حس شادی را جایگزین غم و اندوه، استرس و نگرانی میکند
- باز هم فراموش نکنید که خنده بخش مهمی از شادی شماست. این خندیدن هر روزه، به اندازه ورزش کردن و خوردن قرصهای ویتامین برای بدن، روحیه و احساسات شما مفید و ضروری است
پس همیشه خنده بر لب داشته باشید
منبع : سایت تبیان
پیر مرد خارکنی بود و پسری داشت که از بس او را دوست داشت اجازه نمی داد از خانه پا بیرون بگذارد. حتی نمی گذاشت آفتاب و مهتاب او را ببینند.رروزگار گذشت تا خارکن پیر پیر شد و پسرش به سن بیست و پنج سالگی رسید. ر
یک روز خارکن به پسرش گفت:«پسرجان! تا حالا نگذاشتم کار کنی و خودم به هر جان کندنی بود یک لقمه نان درآوردم. اما دیگر جان کار ندارم و نوبت رسیده به تو که بروی نان به خانه بیاوری.» پسر گفت «چشم!» و طناب و تبری ورداشت و روانه صحرا شد. ر
اما چون تا آن سن و سال به سیاه و سفید دست نزده بود و حال کار نداشت نتوانست خار بکند و از زور گرما عرق از هفت بندش راه افتاد. این بود که راه افتاد سایه ای پیدا کند و توی آن لم بدهد. رفت و رفت تا رسید به قصر دختر پادشاه و در سایه آن گرفت تخت خوابید. ر
دختر پادشاه آمد لب بام و دید جوان بلند بالا و خوش سیمایی خوابیده در سایه قصر. برای اینکه از حال و روز پسر سر در بیارد, یک دانه مروارید انداخت طرف او, مروارید به صورت پسر خورد و از خواب پرید و دید دختری مثل پنجه آفتاب نشسته لب بام و دارد نگاهش می کند. ر
دختر پرسید: «تو کی هستی و از کجا آمده ای؟» پسر جواب داد «من پسر مرد خارکنم. پدرم گفته برو صحرا خار بکن تا ببریم بازار بفروشیم و امروز معاش کنیم. من هم با این طناب و تبر به صحرا آمدم؛ ولی از زور گرما طاقتم طاق شد و آمدم اینجا خوابیدم. خلاصه, نه تن خارکندن دارم و نه روی رفتن به خانه.»
مهر پسر خارکن به دل دختر پادشاه نشست و یک دل نه صد دل عاشق او شد. چند دانه مروارید برایش ریخت پایین و گفت «این ها را ببر برای پدرت»رپسر خارکن مرواریدها را برداشت و با خوشحالی راه افتاد به طرف خانه. ر
وقتی به خانه رسید, پدرش گفت «دست خالی برگشتی و یک بوته خار هم با خودت نیاوردی؟» پسر گفت «چیزی آورده ام که بیشتر از صد پشته خار می ارزد» خارکن گفت «کو؟ من که نمی بینم چیزی دستت باشد.»
پسر دست کرد مرواریدها را از جیبش درآورد و گفت «این ها را بگیر ببر بازار بفروش و خرج زندگی مان بکن.» چند روزی که گذشت, پسر خارکن به مادرش گفت «بلند شو برو پیش پادشاه, دخترش را برایم خواستگاری کن.»
مادرش گفت «مگر عقل از سرت پریده؟ تو پسر خارکنی و او دختر پادشاه. آن وقت چطور انتظار داری پادشاه دخترش را بدهد به تو؟» پسر گفت:من این حرف ها سرم نمی شود؛ یا دختر پادشاه را برایم بگیر, یا می گذارم از این شهر می روم و حتی پشت سرم را نگاه نمی کنم.
پیرزن وقتی دید گوش پسرش به این حرف ها بدهکار نیست, رفت پیش پادشاه گفت «ای پادشاه! پسر یکی یک دانه ام خاطر خواه دختر شما شده و پاک از خورد و خوراک افتاده.»
پادشاه از رک گویی پیرزن خنده اش گرفت و پرسید : پسرت چه کاره است؟ پیرزن جواب داد «تا حالا که نتوانسته برای خودش کاری دست و پا کند از این به بعد هم خدا بزرگ است.» پادشاه گفت : برو نصیحتش کن دختر پادشاه به دردش نمی خورد
پیرزن گفت «کارش از نصحیت گذشته. تو را به خدا دخترت را به او بده؛ چون می ترسم از فراق او سر به صحرا بگذارد و این آخر عمری من پیرزن را به خاک سیاه بنشاند.»
پادشاه که نمی خواست دل پیرزن را بشکند, گفت: برو پسرت را بفرست تا با خودش صحبت کنم. پیرزن با خوشحالی پاشد رفت پسرش را فرستاد پیش پادشاه. ر
پادشاه گفت: ای پسر! اگر می خواهی دخترم را بدهم به تو شرطی دارم که باید آن را به جا بیاری.رپسر خارکن جواب داد «هر شرطی باشد انجام می دهم.»
پادشاه گفت: باید بری پیش ملابارزجان شاگردی کنی و هر وقت رمز او را یاد گرفتی, دخترم مال تو می شود. پسر خارکن شرط را قبول کرد و رفت پیش ملابارزجان شاگرد شد.
چند روز که گذشت دختر ملابارزجان به پسر خارکن علاقه مند شد و چون طاقت نداشت مرگش را ببیند, به او گفت:وقتی که رمز پدرم را یاد گرفتی, اصلاً و ابداً به روی خودت نیار و هر وقت گفت رمز را بخوان, در جوابش بگو سفیدیش را بخوانم یا سیاهیش را؟ خلاصه هر چه گفت بخوان, تو همین یک کلام را تکرار کن و چیز دیگری به زبان نیار؛ چون اگر بفهمد رمزش را یاد گرفته ای تو را درجا می کشد؛ ولی اگر ببیند نمی توانی رمزش را یاد بگیری آزادت می کند هر جا دلت خواست بری.ر
پسر خارکن از حرف های دختر خیلی خوشحال شد و تازه فهمید مطلب از چه قرار است و چرا پادشاه چنین راهی پیش پایش گذاشته. ر
یک روز ملابارزجان خواست پسر خارکن را امتحان کند. گفت: بیا رمز را بخوان ببینم خوب یاد گرفته ای یا نه؟ پسر گفت «سفیدیش را بخوانم یا سیاهیش را؟» ملابارزجان گفت: این حرف یعنی چه؟ بخوان ببینم! رپسر دوباره گفت «سفیدیش را بخوانم یا سیاهیش را؟»
ملابارزجان مطمئن شد پسر خارکن از رمز و رازش سر در نیاورده و به او گفت «حالا که بعد از این همه مدت چیزی یاد نگرفته ای, پاشو بزن به چاک و دیگر این طرف ها پیدات نشود که حوصله شاگرد تنبلی مثل تو را ندارم.»
پسر با خوشحالی از خانه ملابارزجان زد بیرون و رفت به خانه خودشان. دید وضع پدر و مادرش به حدی خراب شده که نان برای خوردن ندارند. رپسر خارکن به پدرش گفت «من الان اسب می شوم و تو آن را ببر بازار بفروش و با پولش هر چه لازم داری بخر؛ اما مبادا اسب را با افسار بفروشی و حتماً یادت باشد که افسارش را بگیری و با خودت بیاری»ر
خارکن پرسید: چطور می خواهی اسب بشوی؟ ولی, به جای شنیدن جواب پسرش, شیهه اسب سیاهی را شنید که ایستاده بود رو به رویش. پیر مرد فهمید پسرش جادو و جنبلی یاد گرفته و اسب را برد بازار فروخت و افسارش را پس گرفت. وقتی به خانه برگشت, دید پسرش زودتر از او رسیده به خانه. ر
دفعه دوم, پسرش به صورت گوسفندی درآمد. پیرمرد خارکن با خوشحالی افسارش را گرفت و راه افتاد طرف بازار که در نیمه های راه رسید به ملابارزجان. ر
تا چشم ملابارزجان افتاد به گوسفند, رنگ از صورتش پرید و چیزی نمانده بود از ترس سکته کند؛ چون در همان نگاه اول فهمید پسر خارکن به رمز و رازش پی برده و خودش را به شکل گوسفند درآورده که پدرش او را ببرد بازار بفروشد. ر
القصه! ملابارزجان خودش را جمع و جور کرد و رفت جلو خارکن را گرفت. گفت :این گوسفند را کجا می بری؟ خارکن گفت «می برم بازار بفروشم» ملابارزجان پرسید: قیمتش چند است؟ خارکن جواب داد «صد تومان» ملابارزجان گفت :خریدارم! رو صد تومان شمرد و داد به پیرمرد خارکن و دست برد افسار گوسفند را بگیرد, که خارکن گفت «صبر کن! افسارش را باز کنم»رملابارزجان گفت: افسارش را برای چه می خواهی بازکنی؟
خارکن گفت «من گوسفند فروخته ام؛ افسار که نفروخته ام»ملابارزجان گفت :پیر مرد! افسار گوسفند را بده به من. اگر افسارش را ندهی, چطوری می توانم آن را ببرم خانه؟ خارکن گفت «نخیر! افسارش مال پسرم است و آن را به بنی بشری نمی فروشم.»
ملابارزجان به التماس افتاد و شروع کرد به زبان بازی. گفت: ای پیر دانا! تو که بهتر از من می دانی گوسفند بی افسار را به این سادگی ها نمی شود راه برد. حیوان زبان بسته که حرف سرش نمی شود. برای همین است که افسار می اندازند گردنش و می برندش این طرف و آن طرف. بیا عقلت را کار بنداز و از خر شیطان پیاده شو. افسار را بده به من و در عوض هر چه پول می خواهی بگیر. ر
ملابارزجان آن قدر به گوش پیرمرد خواند و مجیز او را گفت که پیر مرد را راضی کرد صد تومان دیگر بگیرد و افسار را بدهد به او. رخلاصه! ملابارزجان افسار گوسفند را به دست گرفت و شاد و شنگول رفت خانه و صدا زد : آهای دختر! زود یک چاقوی تیز برسان به من که سر این گوسفند را ببرم.ر
دختر تا چشمش افتاد به گوسفند, فهمید این گوسفند همان پسر زیبا و بلند بالای خارکن است و تند رفت تو خانه چاقو را برداشت گوشه ای پنهان کرد. رملابارزجان صدا زد: چرا چاقو را نمی آوری؟
دختر جواب داد «پدرجان! هر چه می گردم پیداش نمی کنم. انگار یک دفعه آب شده و رفته تو زمین.» ملابارزجان گفت : بیا گوسفند را نگه دار تا خودم بیایم چاقو را پیدا کنم. دختر با خوشحالی رفت تو حیاط, افسار گوسفند را گرفت و منتظر ماند تا پدرش برود توی خانه. بعد, سر در گوش گوسفند گذاشت و گفت «زود من را بزن زمین و فرار کن.»
گوسفند تا این را شنید, معطل نکرد, رفت عقب و آمد جلو, ضربه ای زد به دختر و از خانه ملابارزجان پرید بیرون.دختر صبر کرد تا گوسفند خوب دور شد, بعد, همان طور که دراز به دراز افتاده بود رو زمین, بنا کرد به داد و فریاد. ر
ملابارزجان آمد رو ایوان و گفت :چی شده؟دختر با آه و افسوس گفت «گوسفندت با کله زد تو شکمم و در رفت.» ملابارزجان با عجله وردی خواند, خودش را به صورت گرگ درآورد و سرگذاشت به دنبال گوسفند. ر
گوسفند برای اینکه مطمئن شود دیگر خطری در کار نیست, نگاهی انداخت به پشت سرش و دید ملابارزجان به صورت گرگی درآمده و چیزی نمانده به او برسد و تیکه پاره اش کند. گوسفند هم به شکل سوزنی درآمد, افتاد رو زمین و خودش را لای خاک و خل گم و گور کرد. گرگ هم به صورت غربالی درآمد و شروع کرد به بیختن خاک. سوزن تا دید الان است که گیر بیفتد, کبوتر شد و پرید به هوا, غربال هم به صورت باز شکاری درآمد و از پی کبوتر پرواز کرد. کبوتر وقتی دید باز شکاری دارد به او می رسد, یکراست آمد پایین, نشست رو درخت انار و خودش را به شکل انار درآورد. رباغبان داشت در باغ می گشت و هیزم جمع می کرد که چشمش افتاد به انار و خیلی تعجب کرد. با خودش گفت «چطور شده این درخت تو چله زمستان انار داده؟» و رفت آن را چید و برد خدمت پادشاه که انعام بگیرد. ر
در این موقع, ملابارزجان که از جلد باز شکاری درآمده بود و خودش را به صورت درویشی درآورده بود, تبر به دست و کشکول به دوش آمد به قصر پادشاه و شروع کرد به خواندن. رپادشاه گفت «بروید به این درویش هر چه می خواهد بدهید و روانه اش کنید. رخدمتکاران رفتند و برگشتند به پادشاه گفتند «ای قبله عالم! هر چه به درویش می دهیم قبول نمی کند و می گوید من همان اناری را می خواهم که باغبان آورده برای پادشاه.»ر
پادشاه از این حرف به حدی عصبانی شد که انار را برداشت و طوری زد زمین که دانه هاش پر و پخش شد. ردرویش هم فوری به صورت خروسی درآمد و شروع کرد به برچیدن دانه های انار. ردانه ای که جان پسر خارکن درآن بود, وقتی دید الان است که طعمه خروس بشود, به شکل روباهی درآمد و پرید گلوی خروس را گرفت. ر
خروس وقتی فهمید دارد نفس های آخر را می زند, به صورت ملابارزجان درآمد و روباه هم شد پسر خارکن. ردر این موقع, پادشاه که از این بازی عجیب و غریب پاک گیج شده بود گفت «این چه بساطی است راه انداخته اید؟»
پسر خارکن گفت «ای پادشاه! شما از من خواستید رمز ملابارزجان را یاد بگیرم تا دخترتان را بدهید به من. حالا می بینی که هم رمز او را یاد گرفته ام و هم خودش را کشاندم اینجا.» ر
پادشاه تازه ملتفت شد قصه از چه قرار است و امر کرد شهر را چراغانی کردند و بعد از هفت شبانه روز جشن و شادی, دخترش را به عقد پسر خارکن درآورد. ر
قصه ما به سر رسید؛
ماهی به دریا نرسید